|
براي عشق ورزيدن ٫ کسي نيست.
مهربان! در این اعتدال که به یاد رستاخیز زنده کردی آفریدگانت را و بهار شد٬ برویانم، تا دیگر بار نام "انسان" بر من تازه شود!! نو شدنت مبارک دوست من!
آدم های ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند. آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هرکسی از راه می رسد یا از آنها سواستفاده می کند یا زمینشان می زند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد. آدم های ساده را دوست دارم. بوی ناب "آدم" می دهند!
گر می شد آن باشی که خود می خواهی- آدمی بودن حسرتا! مشکلی ست در مرز ناممکن.نمی بینی؟ ای کاش آب بودم –به خود می گویم- نهالی نازک به درختی گشن رساندن را (-تا به زخم تبر بر خاکش افکنند در آتش سوختن را؟) یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن (از آن پیش تر که صلیبش آلوده کننده به لخته لخته خونی بی حاصل؟) یا به سیراب کردن لب تشنه ئی رضایت خاطری احساس کردن (-حتی اگرش به زانو نشانده اند در میدانی جوشان از آفتاب و عربده تا به شمشیری گردنش بزنند؟ حیرتت را برنمی انگیزد قابیل برادر خود شدن یا جلاد دیگر اندیشان؟ یا درختی بالیده نا بالیده را حتی هیمه ئی انگاشتن بی جان؟) می دانم می دانم می دانم با این همه کاش ای کاش آّب می بودم گر توانستمی آن باشم که دلخواه من است. آه کاش هنوز به بیخبری قطره ئی بودم پاک از نمباری به کوهپایه ئی نه در اقیانوس کشاکش بیداد سرگشته موج بی مایه ئی. شاملو جوری نوشت: انسانم آرزوست...
سر بر بالشی خیس آرام آرام می بارد چشم های زمردنشان پدربزرگ چه کسی می گوید: گریه برای مردها نیست؟!!!!
قناری گفت:-کره ما کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی. ماهی سرخ سفره هفت سین اش به محیطی تعبیر کرد که هر بهار متبلور می شود کرکس گفت:-سیاره من سیاره بی همتائی که در آن مرگ مائده می آفریند. کوسه گفت:-زمین سفره برکت خیز اقیانوس ها. انسان سخنی نگفت تنها او بود که جامه به تن داشت و آستین اش از اشک تر بود. جودی نوشت: بسوده ترین کلام است دوست داشتن. رذل آزار ناتوان را دوست می دارد لئیم پشیز راو بزدل قدرت و پیروزی را. آن نابسوده را که بر زبان ماست کجا آموخته ایم؟ سلاخی می گریست به قناری کوچکی دل باخته بود...
همیشه در حال باش! نه یک ثانیه قبل و نه یک ثانیه بعد! فردا همین امروزی ست که می رود و امروز همان دیروز می شود... تا قدر امروزت را ندانی کارت می شود حسرت برای دیروز و این بیفایده ترین کار دنیاست. قدر هر چیز را تا هست و درکش می کنی بدان نه آن زمان که از دستش دادی و حسرتش را می خوری.. کسی که ارزش کار کوچک را نداند کارهای بزرگ در نظرش بی ارزش است. جودی نوشت:به قول دوستی که متن باارزش بالا رو به من هدیه دادن:"همیشه انسان باشید"
من فقط می گم بازی کن، باید ادامه بدی و اول بشی. بهم نگو که متوجه نیستم، نیازی نیست که متوجه باشم! تمام مدت باهات بودم و جزئیات کارت رو زیر نظر داشتم. تا این جا هر کاری، کافیه! بعد از این، خوب گوش کن و عمل کن. در واقع خودت باش. راه دیگه ای نداری، یا باید ادامه بدی، یا باید تمومش کنی. و اگر دومین راه را انتخاب کردی، پس در این صورت، به دنیای بدبختی ها و ناامیدی ها خوش اومدی! برگرد و خودت باش، مثل اون وقت ها. اون، خیلی وقت پیش بود؟ نه، فکر کن فقط چند لحظه پیش بود. تو باید بازی کنی، بازی خودتو، همه باید تو این دنیا، بازی خودشون رو بکنن تا متوجه بشن بیهوده به دنیا نیومدن... جودی نوشت: تو را به نشستن و ماندن فرا می خوانند به جز یک صندلی... که هر لحظه به خاطرت می آورد بال هایی برای پرواز داری! ... از صندلی چرخ دارت دلگیر نباش دوست من!!!!
|
About![]()
تامل !!! Archivesفروردین 1390بهمن 1389 دی 1389 آذر 1389 آبان 1389 مهر 1389 شهریور 1389 مرداد 1389 خرداد 1389 اردیبهشت 1389 فروردین 1389 بهمن 1388 دی 1388 آذر 1388 آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 AuthorsJudy AbotDady Long Legs Links
هیچستان |