تبليغاتX
The lovely glorified





















The lovely glorified

براي عشق ورزيدن ٫ کسي نيست.
براي دوست داشتن و دوست داشته شدن ٫ مجالي نمانده است .
صداي ضربان قلب من در هياهوي دنياي ماشيني گم شده است .
آي مردم ... آي ... دلي اينجا مي تپد .
اي مردم ..... آي .... هنوز هم عاشقي باقي مانده است .
...
آي مردم .... خسته ام از جنجال هاي بي سرانجامتان .......
....
 کسي نمي شنود.
  ....  کسي در ک نمي کند.
مرهمي نيست جز
در خود فرو رفتن .
انتظار و
انتظار و
انتظار........

 

+نوشته شده در 90/01/19ساعت11:30توسط Dady Long Legs | |

برای دلم، گاهی مادری مهربان میشوم، دست


 نوازش بر سرش میکشم، میگویم: «غصه نخور،
 
میگذرد …»

برای دلم، گاهی پدر میشوم، خشمگین میگویم:
«بس کن دیگر بزرگ شدی ….»

گاهی هم دوستی میشوم مهربان، دستش را


 میگیرم، میبرمش به باغ رویا …

دلم ، از دست من خسته است .

+نوشته شده در 90/01/19ساعت2:0توسط Dady Long Legs | |

مهربان!

در این اعتدال

که به یاد رستاخیز

زنده کردی آفریدگانت را

و بهار شد٬

برویانم،

تا دیگر بار نام "انسان" بر من تازه شود!!

نو شدنت مبارک دوست من!

+نوشته شده در 90/01/01ساعت0:41توسط Judy Abot | |

آدم های ساده را دوست دارم. همان ها که بدی هیچ کس را باور ندارند. همان ها که برای همه لبخند دارند. همان ها که همیشه هستند، برای همه هستند.

آدم های ساده را باید مثل یک تابلوی نقاشی ساعت ها تماشا کرد؛ عمرشان کوتاه است. بس که هرکسی از راه می رسد یا از آنها سواستفاده می کند یا زمینشان می زند یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.

آدم های ساده را دوست دارم.

بوی ناب "آدم" می دهند!

+نوشته شده در 89/11/12ساعت8:24توسط Judy Abot | |

گر می شد آن باشی که خود می خواهی-

آدمی بودن

حسرتا!

مشکلی ست در مرز ناممکن.نمی بینی؟

ای کاش آب بودم –به خود می گویم-

نهالی نازک به درختی گشن رساندن را

(-تا به زخم تبر بر خاکش افکنند

در آتش سوختن را؟)

یا نشای سست کاجی را سرسبزی جاودانه بخشیدن

(از آن پیش تر که صلیبش آلوده کننده

به لخته لخته خونی بی حاصل؟)

یا به سیراب کردن لب تشنه ئی

رضایت خاطری احساس کردن

(-حتی اگرش به زانو نشانده اند

در میدانی جوشان از آفتاب و عربده

تا به شمشیری گردنش بزنند؟

حیرتت را برنمی انگیزد

قابیل برادر خود شدن

یا جلاد دیگر اندیشان؟

یا درختی بالیده  نا بالیده را

حتی

هیمه ئی انگاشتن بی جان؟)

می دانم می دانم می دانم

با این همه کاش ای کاش آّب می بودم

گر توانستمی آن باشم که دلخواه من است.

آه

کاش هنوز

به بیخبری

قطره ئی بودم پاک

از نمباری

به کوهپایه ئی

نه در اقیانوس کشاکش بیداد

سرگشته موج بی مایه ئی.

شاملو

 

جوری نوشت: انسانم آرزوست...

+نوشته شده در 89/10/21ساعت21:50توسط Judy Abot | |

سر بر بالشی خیس

                        آرام آرام می بارد

                                            چشم های زمردنشان پدربزرگ

                                                                                  چه کسی می گوید:

                                                                                                     گریه برای مردها نیست؟!!!!

+نوشته شده در 89/10/01ساعت11:9توسط Judy Abot | |

Exis-Sun-24268.jpg

+نوشته شده در 89/09/19ساعت0:3توسط Judy Abot | |

قناری گفت:-کره ما

کره ی قفس ها با میله های زرین و چینه دان چینی.

ماهی  سرخ سفره هفت سین اش به محیطی

تعبیر کرد

که هر بهار متبلور می شود

کرکس گفت:-سیاره من

سیاره بی همتائی که در آن

مرگ

مائده می آفریند.

کوسه گفت:-زمین

سفره برکت خیز اقیانوس ها.

انسان سخنی نگفت

تنها او بود که جامه به تن داشت

و آستین اش از اشک تر بود.

 

جودی نوشت:

بسوده ترین کلام است

دوست داشتن.

رذل

آزار ناتوان را دوست می دارد

لئیم

پشیز راو

بزدل

قدرت و پیروزی را.

آن نابسوده را

که بر زبان ماست

کجا آموخته ایم؟

سلاخی

می گریست

به قناری کوچکی

دل باخته بود...

+نوشته شده در 89/09/18ساعت23:49توسط Judy Abot | |

همیشه در حال باش! نه یک ثانیه قبل و نه یک ثانیه بعد!

فردا همین امروزی ست که می رود و امروز همان دیروز می شود...

تا قدر امروزت را ندانی کارت می شود حسرت برای دیروز و این بیفایده ترین کار دنیاست.

قدر هر چیز را تا هست و درکش می کنی بدان نه آن زمان که از دستش دادی و حسرتش را می خوری..

کسی که ارزش کار کوچک را نداند کارهای بزرگ در نظرش بی ارزش است.

 

جودی نوشت:به قول دوستی که متن باارزش بالا رو به من هدیه دادن:"همیشه انسان باشید"

 

+نوشته شده در 89/08/18ساعت18:3توسط Judy Abot | |

من فقط می گم بازی کن، باید ادامه بدی و اول بشی. بهم نگو که متوجه نیستم، نیازی نیست  که متوجه باشم! تمام مدت باهات بودم و جزئیات کارت رو زیر نظر داشتم. تا این جا هر کاری، کافیه! بعد از این، خوب گوش کن و عمل کن. در واقع خودت باش. راه دیگه ای نداری، یا باید ادامه بدی، یا باید تمومش کنی. و اگر دومین راه را انتخاب کردی، پس در این صورت، به دنیای بدبختی ها و ناامیدی ها خوش اومدی! برگرد و خودت باش، مثل اون وقت ها. اون، خیلی وقت پیش بود؟ نه، فکر کن فقط چند لحظه پیش بود. تو باید بازی کنی، بازی خودتو، همه باید تو این دنیا، بازی خودشون رو بکنن تا متوجه بشن بیهوده به دنیا نیومدن...

 

جودی نوشت:

تو را به نشستن و ماندن فرا می خوانند

به جز یک صندلی...

که هر لحظه به خاطرت می آورد

بال هایی برای پرواز داری!

...

از صندلی چرخ دارت دلگیر نباش

دوست من!!!!

 

+نوشته شده در 89/08/06ساعت23:4توسط Judy Abot | |